آخرین صاعقه
|
||
گفتی اگه بری و ناپدید بشی، اگه بری و مصادره بشی، اگه بری و یادت بره خیلی چیزها رو ... خود میام میکشمت.
گفتی فقط یک ماه وقت داری برای جو گیر شدن.
حالا من هستم. ناپدید و مصادره هم نشدم، هیچی رو هم یادم نرفته... اما تو نیستی، تو ناپدید شدی، تو مصادره شدی، کاش از یادت نره چیزی ...
پس کی تموم میشه این یه ماه لعنتی؟
دلم برات تنگ شده ...
پیش از شما
به سان شما
بیشماره
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجستهٔ جاوید زنده باد...
شفیعی کدکنی هم رفت؛ بی سر و صدا و بی آن که کک کسی حتی بگزد!
... با خدا و مؤمنان نیرنگ مىبازند، ولى جز بر خویشتن نیرنگ نمىزنند و نمىفهمند. در دلهایشان مرضى است و خدا بر مرضشان افزود و به [سزاى] آنچه به دروغ مىگفتند عذابى دردناک [در پیش] خواهند داشت. و چون به آنان گفته شود در زمین فساد مکنید مىگویند ما خود اصلاحگریم. به هوش باشید که آنان فسادگرانند لیکن نمىفهمند ...
آیههای 9 تا 12 سوره بقره
پ.ن: بار خدایا به ما که به خودمان و به دیگران رحم نمیکنیم، رحم کن.
خدا پشت و پناه همه فیریشتههای کوچولو ...
نیللا پسرخالهدار شد به سلامتی!
آقای کلاف این روزها مهمون ماست چون مامانش رفته سفر و البته کلاف خیلی هم اهل غریبی کردن نیست.
به جاش نیللا به شدت اهل حسادته و تو این یکی دو روزه رفته ته لیوانش و تکون نمیخوره، مگر موقع غذا خوردن.
به نفعشه لوسبازی رو کنار بگذاره و با کلاف دوست بشه چون ممکنه دیگه هیچوقت فرصت دوست پیدا کردن براش فراهم نشه.
مامان کلاف! حال پسرت خوبه (گوش شیطون کر) و جسارتا اصلا هم ابراز دلتنگی و این حرفها نمیکنه؛ خوش باش!
پ.ن: سالی که داره تموم میشه سال پر از تجربههای جورواجور و عجیب و غریب بود برام؛ بعضیهاشون خیلی خوشایند بودند و بعضیهاشون خیلی ناخوشایند. امیدوارم سال دیگه هم پر از تجربه باشه؛ تجربههایی از جنس تجربههای خوشایند امسال.
پ.ن2: همیشه همینطوره؛ فرشتهها یهو بیخبر میان و دنیاتو زیر و رو میکنن. خوشی و شادی رو عین حبابهای هفترنگ میریزن رو دلت و وقتی مطمئن شدن حالت خوب خوبه میرن خونههاشون.
عبور باید کرد
و همنورد افقهای دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.
سهراب سپهری
پ.ن: کتاب «خاطرات موتورسیکلت» چهگوارا رفیق خوبی است این روزها؛ ولی اگر اسپانیایی بلد بودم و اصلش رو میخوندم خیلی بیشتر میچسبید.
بالاخره یه بازیای شروع شده و ما هم بهش دعوت شدیم ... بقیهاش گردن اونکه بازی رو راه انداخت و اونکه دعوت کرد.
خوب راستش من چون وبلاگنویس حرفهای و حتی وبلاگخون حرفهای هم نیستم، خیلی نمیتونم در این مورد اظهار نظر کنم، اما به نظر من وبلاگ سطوح و انواع مختلف داره و بنا به همون سطوح، تعاریف و نوشتار در اونها متفاوت و متنوع میشه.
وبلاگ میتونه به اندازهی یه دفتر خاطرات، شخصی (منظور انتخاب سبک نوشتاره) باشه یا به اندازهی یه کتاب، نویسندهش رو متعهد و موظف به رعایت استانداردهایی بکنه.
فکر میکنم وبلاگ پیش از اینکه یه رسانه باشه فضاییه برای نوشتن؛ نوشتن به معنای راهی برای «به چشم اومدن»، «خالی شدن»، «تمرین کردن»، «اعتماد به نفس پیدا کردن»، «با جرأت شدن» و چیزهایی از قبیل. اما گاهی همین نوشتهها جریانساز میشن، نظم و قاعده پیدا میکنن و به یه رسانه تبدیل میشن. پس – به نظر من – چهارچوب و استاندارد تعیین کردن برای وبلاگنویسی کاری عبثه؛ مگه اینکه فردی یا گروهی به تعریفی خاص از وبلاگ برسند و مدعی شن که این تعریف شامل حال وبلاگشون میشه.
شاید تنها و اساسیترین قاعدهای که – اون هم نه حتی برای همه وبلاگها و تو تموم شرایط- بشه برای وبلاگنویسی تعیین کرد و از وبلاگنویسها انتظار داشت، کوتاه و موجز نویسی باشه.
پ.ن: این نظر امروز من، با اطلاعات، علم و دیدگاه امروزمه.